«تعريف و تحليل قدرت در آراء فوكو»

ميشكل فوكو در سال 1926 در فرانسه به دنيا آمد. پس از اخذ ليسانس در رشته فلسفه، به روان‌شناسي علاقه‌مند شد و ليسانس اين رشته را نيز دريافت كرد. در بدو ورودش به دانشگاه «اكوال نرمال» تحت تأثير شخصيت و ديدگاه آلتوسر قرار گرفت. به طوري كه در سال 1950 به توصيه او به عضويت در حزب كمونيست فرانسه درآمد. گرايش‌هاي ماركسيستي و علاقه‌مندي فوكو به كاوش‌هاي رواني از رهگذر بررسي‌هاي زبانشناسانه و شكست پديدارشناسي وجودي سارتر و مرلوپوني، او را به سوي لاكان كه تحليل رواني خود را از تركيب ساختگرايي و ماركسيسم و فرويديسم سازمان داده بود رهنمون ساخت. فوكو چشم‌اندازهاي نويني در تاريخ و جامعه شناسي گشود و سرانجام در سال 1984 در اثر بيماري ايدز درگذشت. آثار فوكو از نظر محتوا به سه بخش تقسيم مي‌شوند: · تحت تأثير هرمنوتيك هايدگري. · باستان شناسي يا ديرينه شناسي معرفت. · تبارشناسي ، كه به بررسي رابطه گفتمان و معرفت از يك طرف و قدرت از طرف ديگر مي‌پردازد. فوكو واژه تبارشناسي يا ريشه شناسي را از نيچه مي‌گيرد. او در مورد رخدادها بر اين عقيده است كه نظام از رخدادهاي متفاوت وجود دارد كه تأثيرات و اهميت هاي گوناگوني دارند. برخي از اين رخدادها بي اهميت و برخي تاريخ‌سازند. نظر فوكو بر اين است كه بايد ميان رخددها تمايز قايل شويم و آن مسيرهايي را بازسازي كنيم كه در آن رخدادها با يكديگر مرتبط‌اند و يكديگر را به وجود مي‌آورند. او الگوي اين كار ار مناسبات قدرت معرفي مي‌كند. حسين بشريه، در كتاب «مقدمه كتاب ميشل فوكو فرانسوي ساختگرايي و هرمنوتيك» در تعريف تبارشناسي چنين مي‌گويد: وظيفه تبارشناسي علاوه بر توصيف تغييراتي كه در دوران‌هاي مختلف به واسطه تغيير در ساختار قدرت در نحوه گفتار ظهور كرده و به تبيين علل اين تغييرات نيز مي‌پردازد. وي موضوع تبارشناسي را نه سير تاريخ و نه ثبات سوژه‌ها، بلكه رخددهاي پراكنده‌اي مي‌داند كه محصول روابط قدرت مي‌داند. به نظر فوكو تفكيك و طبقه‌بندي معرفت با معيار علمي بودن يكي از ويژگي‌هاي عمده تمدن مدرن است كه ديگر اشكال معرفت را غير علمي دانسته و طرح كرده است. ويژگي ديگر تمدن جديد تسلط نظريه‌هاي عام و توتاليتر است كه اشكال ديكر معرفت را تحت سلطه معرفت است و در پي مركز زدايي از توليد نظري مي‌باشد. فلاسفه، انديشمندان و جامعه شناسان زيادي در طول زندگي خود به موضوع «قدرت» پرداخته‌اند ولي در اين ميان بيش از هر كس ديگر نام «فوكو» است كه با موضوع «قدرت» عجين شده است. در جوامع غربي از دوره قرون وسط به اين سو، هميشه قدرت سلطنتي بوده كه كانون اساسي را فراهم آورده كه انديشه حقوقي در رابطه با قدرت ساخته و پرداخته شود. يعني موضوع بحث قانونگذاران و حقوقدانان، قدرت و حاكميت سلطنتي بوده است. از نظر فوكو بحث حاكميت براي آن بوده است كه سلطه را از ماهيت قدرت پاك كرده و آن را مشروع نمايد. وي موضوع قدرت را از قرن 18 به بعد در حد حاكميت و روابط حاكم و محكوم نمي‌داند؛ تا بتوان از الگوي حاكميت براي تحليل و تعريف قدرت سود جست، بلكه قدرت را در رابطه با سلطه مطرح مي‌كند كه براي تحليل آن الگوي ديگري لازم است. فوكو، در مقاله «قدرت انضباطي و تابعيت» مي‌آورد: نظريه حاكميت به قدرت مقطعي جنبه قانوني مي‌دهد؛ اما مراقبت مدام ندارد. در نظريه حاكميت، قدرت در موجوديت فيزيكي حاكم، استوار است نه بر نظام مراقبت پيوسته. از نظر فوكو، قدرت جديد را نمي‌توان با اصطلاح حاكميت بيان كرد. اين قدرت ابزاري بوده است در ساخت نظام و جامعه سرمايه‌داري. قدرتي غير حاكم و به عبارت ديگر «قدرت انضباطي» كه قدرت حاكميت را از ميان نبرده است. بلكه اصل سازمان دهنده مجموعه قوانيني را فراهم آورده است كه اروپا در سده نوزدهم به دست آورد. چنانكه مشخص است در بحث تعريف قدرت با الگوي حاكميت، تمركز بر روي قدرت مدرن است . بسياري از متفكراني كه در باب قدرت تفحص كرده‌اند و مطالبي را تدوين نموده‌اند؛ الگوي دولت را براي تعريف و تحليل قدرت اختيار كرده‌اند. هر چند كه به قدرت غير دولتي نيز اعتقاد دارند. به هر حال فوكو طرح قدرت در حد دولت را طرح ژان در پيكر حاكم و حاكميت يا در پيكر قانون مي‌شمار و آن را نپذيرفته و معتقد است كه قدرت در سطوح مختلف از ارتباط كلامي، روابط خانوادگي و عاشقانه، نهادهاي اجتماعي و سطوح و اشكال ديگر مطرح است. او قدرت را فراتر از دولت مي‌داند و استدلال مي كند كه دولت با تمام قدرتش از تصاحب تمامي زمينه‌هاي مناسب قدرت ناتوان است. فوكو قدرت دولت را هم بر اساس مناسبات آن با ديگر شبكه‌هاي قدرت مي‌داند. به هر حال قدرت نز فوكو چيزي نيست كه در مالكيت دولت يا طبقه حاكم يا شخص حاكم باشد. برعكس قدرت يك استراتژي است و نه يك نهاد يا يك ساختار. قدرت شبكه‌اي است كه همه در آن گرفتارند و انسان‌ها و نهادها و ساختارها همه مجري آن هستند. ميشل فوكو، چندان به موضوع ايدئولوژي در بحث قدرت اعتقادي ندارد. او در اين خصوص مي‌گويد: «ممكن است ساز و كارهاي اساسي قدرت با فرآورده‌هاي ايدئولوژيك همراه باشد» اما مشكل است «آنچه رخ داده است را بتوان ايدئولوژي خواند». دليل فوكو بر اين كه از طريق ايدئولوژي نمي‌توان قدرت را تحليل كرد اين است كه اين تحليل، تحليلي از بالا به پايين است و مي‌تواند هر چيز ديگري را هم با آن تحليل كرد بدون آن كه ناچار به بررسي سازوكارهاي آن باشد. او بر اين باور است كه بايد تحليل صعودي از قدرت ارايه شود. يعني از سازوكارهاي بي نهايت كوچك كه مسير و شيوه و راه و رسم خود را دارد آغاز و ببينيم كه چگونه اين سازوكارهاي قدرت از طريق سازو كارهايي، هرچند كلي‌تر، به صورت‌هاي سلطه جهاني به كار افتاده و استقرار يافته‌اند. وي ناكارآمدي مفهوم ايدئولوژي را در سه محور عنوان مي‌كند: · اين مفهوم همواره در تقابل با واقعيت و كذب است كه از نظر فوكو صدق و كذبي در كار نيست. · مفهوم ايدئولوژي در حد آرزو و رؤيا است. · ايدئولوژي، تابع زيربنا و روبنا مطرح است.